![]() |
ماه پیشونی |
![]() |
| زمزمه های دلتنگی |
|
شروعی دوباره
|
|
سلام من دوباره اومدم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:17 توسط آرزو |
|
|
آرزوهای قشنگ که از همه قشنگتری
|
|
نازنینم:
برات عذابی وحشتناک آرزو میکنم که به اون دچار بشی و تنها من میدونم که دچار عذاب شدن یعنی چی و چه معنی داره برات دوستی رو آرزو می کنم که بپوسوندت...بریزوندت....بکاهدت..و اون موقع که گرفتار شدی ...بروندت برات زندگی رو آرزو می کنم پر از خوشبختی ...اما ... کوتاه وپر از شیرینی و حلاوت ..اما...کوتاه و پر ار طعم گس بی کسی ... برات روحی آشفته و پریشون آرزو می کنم ...که آرزوی پرواز داشته باشه ... اما نباشه پر پروازی... تو رو ...بی تو ...دور از خودت آرزو می کنم ...تا دیگه به خودت نبالی تو رو ...بی من ...دور از من ...تنها ...بی یاور ...بی یار ...بی همراه آرزو میکنم تو رو نفرین میکنم...که بیایی و بمونی ...که هر روز بیشتر و بیشتر گرفتار بشی که بیشتر بمونی ....تا بیشتر تو مرداب عمیق تنهایی فرو بری . برای روحت ...باتلاق آرزو ها رو آرزو میکنم . برات تبی به سنگینی تب خودم آرزو می کنم ... که می دونم تاب نمیاری. که میدونم از هم می پاشی...که می دونم فرو می ریزی ... و در آخر .... تو رو با همه و بی همه ....تو رو با همه و بی من ...آرزو میکنم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:47 توسط آرزو |
|
|
وقتی.....
|
|
وقتی دل گرفته و غم دار است
وقتی تو نا امید و شکست خورده ای وقتی همه دوستان دشمنند وقتی میان اشناها غریبه ای بیش نیستی وقتی خانه زندان است وقتی مرگ زندگی است اما از تو گریزان است وقتی سوختن تنها علاج ساختن است وقتی دوست داشتن پایانش شکست و از یاد بردن است وقتی عمق همه نگاه ها یک لجن زار متعفن است وقتی ورای هر حرفی نیش یک افعی کشنده است وقتی در همه راه ها چاه پنهانیست وقتی اسمان بالای سرت سیاه از دود دلهای گرفته است به چه می توان دل خوش ساخت؟؟؟؟؟؟ نا امیدانه به تو نگاه دوخته ام تا که بار دیگر دستم را بگیری و از این ظلمت خلاصی ام دهی برای او ای خدای من... ای خدای من... ای خدای من... بهترین ها را بخواه زندگی را با تمام خوشی هایش به او ارزانی کن غمهای زندگی اش را به من روا کن که غم با جسم و روحم امیخته است. |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:0 توسط آرزو |
|
|
در برابر تو و نوشته هام گریه میکنم مگه همیشه دوست نداشتی چشمای گریونم رو ببینی
|
|
این همه خود رسم زندگیست
تنهایی فقدان است ...........در این شکی نیست اما برای بعضی ها فقدان آنچه می خواهند باشند و برای بعضی ها فقدان آنچه نمی خواهند باشند . حال و روز خوبی ندارم همیشه وقتی حالم خوش نیست حسی به من می گوید که گوشه ای دور از چشم مردم خودم را گم و گور کنم و منتظر بمانم................... درست مثل یک گربه ی زخمی................. هر چه بیشتر میگذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که سعی بی فایده است من برای زندگی در دنیای آدمها ساخته نشده ام ......و دیگر اینکه غمگینم...........همین. نگاهم سر می خورد از گوشه ای به گوشه ای از خاطره ای به خاطره ا ی......از درد به عشق از عشق به مرگ از مرگ به درد و از درد به زندگی................ نمی دانم کسی که بعد از من در این خانه و در این اتاق ساکن میشود هیچگاه خواهد فهمید که آن ترک کوچک گوشه ی پنجره اثر حجم سنگین سکوت فرو خورده ایست که از گلو بیرون آمده اما کسی نشنیدش. جز همان شیشه ی نازک بی تاب . آیا برای او که بعد از من می آید فرقی میکند که روزی کسی در همین اتاق به سادگی عاشق شد و شبی برفی درست همان جا کنار پنجره ذره ذره در خود بارید و آب شد ........... پژواک همیشگی کلماتی که دیگر خاک کهنگی سالیان را بر خود گرفته اند آیا گوش او را هم کر خواهد کرد ؟ تار و پود رویاهایی که زمانی با شوق باقته شده بودند و بعد با عذاب شکافته شدند راه او را هم خواهد بست ؟آیا او هم احساس خواهد کرد که این سقف سر پناه قابل اطمینانی نیست ؟............سست شده بس که نگاهی سنگی بر آن خیره مانده نکند او هم زیر آوار تنهایی و دلتنگی بماند ؟ باید برای او که بعد از من در این خانه و در این اتاق ساکن می شود نامه ای بنویسم و بگویم گناه نه بر گردن خانه نه بر گردن من نه هیچ چیز و هیچ کس دیگر نبوده و نیست بگویم که این خود رسم زندگیست و فقط آنهایی آن را می شناسند که بی محابا گریه می کنند و بی تشویش می خندند هر جا که باشند حتی در این اتاق . چه غریب است غربت عابری که در کوچه پس کوچه های سرزمین خویش غریبانه می خواند. |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:58 توسط آرزو |
|
|
×
|
|
تنهایی رو به خوبی احساس میکنم ،باهاش زندگی میکنم .......میفهمی
هیچ بندی رو حاضر نیستم بپذیرم . از آدمهایی که می خوان این تنهایی رو ازم بگیرن متنفرم. ساخته شدم برای تنها بودن .....چرا تعجب میکنید از اینکه تنهام ؟ و اما تو ......... چرا دوست داری خودت رو به زور تحمیل کنی ؟ چرا فکر میکنی که بهترینی؟ هی با توام که فکر میکنی خیلی زرنگی تویی که فکر میکنی همه باید عاشقت باشن ........... چی باعث شد که فکر کنی آسمون سوراخ شده و تو یکی افتادی پایین چرا با من این جوری کردی تو که ادعا میکردی منو خوب میشناسی ...........پس چرا با من ؟ روزی میرسه که شکستنت خردشدنت تیکه تیکه شدنت رو ببینم نگران نباش اون روز خیلی دور نیست آدمای مغرور خیلی زود شکست میخورن و تو............... تو از کجا فهمیدی که من اینقدر سنگدلم که بهت توهین کنم ؟که داغونت کنم ؟ چیه تعجب کردی! میدونی که اگه میخواستم میتونستم با هزار آهنگ برقصونمت بعدش هم مثل یک گربه ی بی وفا ترکت کنم و برم اما نه .......من مثل تو حیوون نبودم توی خودخواه اینها رو میدونی ........اما نه تو فقط ادعای فهم داری تویی که اون دورا نشستی و جرئت گفتن خیلی حرفها رو نداری اما با همه ی این حرفها خوشم اومد ازت .......میپرسی چرا؟ چونکه فهمیدی برای هم ساخته نشدیم دلم چند روزه تنهایی میخواد دلم میخواد چند روزی کسی بهم زنگ نزنه چند روزی فقط اونهایی رو ببینم که حوصله نمیخوان برای تحمل وجودشون . دلم میخواد چند روزی غذا نخورم دلم میخوا د میتونستم و چند ساعتی نفس نمیکشیدم و دلم خیلی چیزها میخواد.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:13 توسط آرزو |
|
|
عشق پرده ای آزاد
|
|
آنچه در پی آن می آید نگاهی ست که به عشق آلوده است نگاهی
از حسرت آنچه که گذشته و هراس از آنچه که خواهد آمد زندگی بسیاری از ما در اندوه و هراس می گذرد بنابراین می آییم و بی آنکه عشق بورزیم و زندگی کنیم میمیریم بسیاری از آدمها حتی متوجه نمی شوند که به دنیا آمده اند آنها چنان می آیند و میروند که گویی هرگز نیامده اند زیرا با عشق بیگانه اند بیگانه ی با عشق آشنای خویشتن نیست . عشق است که آدمی را حقیقتا به دنیا می آورد بدون عشق زندگی در خوابی سپری میشود که به مرگ می ماند بیایید بیدار شویم و ببینیم که هستیم و چه وزنی دارد بودن.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 9:23 توسط آرزو |
|
|
زخم عشق
|
|
ای محبوبم به من نگاه کن و ببین چه درمانده ای آفریده ای .متاعی
که روی دست آفرینش مانده .وجود معلولی که این گوشه و آن گوشه ماوا دارد .وجودم ماتم خودم بود ،بس نبود که دیگران را هم بر آن ماتم بگیرند تعفن طفیلی بودنم زندگی را بر همه تلخ کرده تو بگو،چگونه هم خودم و هم دیگران را راحت سازم ، روزگاری نه چندان دور خیمه ی عشق در زمین وفا به پا کرده بودم و آسمانم ، تک ستاره و زمینم یک قبله بود دلم را روشن از پرتو عشق ، و وجودم را گرم از محبت ، شبهایم را سراسر انس با دل ،و چشم انتظار امید آینده بود . خود یک دنیا شده بودم بیرون از دنیای مردم،هیچ نمیدیدم و جز به جهان خود نمی اندیشیدم . اما دست ستمگر مرا از باغ آرزو برآورد و غنچه هایم را پرپر کرد ،شور زندگی در من افسردو کنون حتی این وجود خشکیده و افسرده را خاک ،برای دفن هم باز پس نمی گیرد ،و طوفان هم دل به نا بودیش نمی سپارد چه کنم از این همه حیرانی؟خدای من چه سخت بود وقتی با چشم درون مردم را دیدم و دانستم که چه فریبکارند و دغل باز،دیدم که کسی نیست تا آبی بر آتش دلی نشاند کسی نیست تا زخم کشنده ی نامردیها را به مرهم لطفی شفا دهد ،هر که را دیدم ،دیدارش سوز دردی بود ،هر چه شنیدم نیزه ی غمی بود و هر جا که رفتم جهنم سوزانی بود ،با هر که نشستم دشمن جانم بود و اینک آرزو دارم بگریزم و تنها شوم .دیگر اکنون مرهم درد نمی خواهم .می گریزم از دردی که بر دردی افزاید با آنکه می سوزم در آتش ،ولی دیگر آب از دست این مردم نمی خواهم ،زندگی که خواری است مردن رهایی است
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 14:38 توسط آرزو |
|
|
تنهاییه من
|
|
از قفس میگویم که در این مدت بسیار آن را چشیده ام هر سپیده دم که
برای همه یک طلوع طلایی و شور یک آغاز است برای من انتظار یک پایان است و چه خالی ست هر آغازم و چه لبریز شبهایم با فکر و معما چه اندیشه ها که نمی دانم پایانش چه خواهد شد هر روز در خانه ام خورشید با تردید طلوع می کند و نگاهم در چشم دیگران به جستجو ست تا شاید شعله ای از عشق بیابد اما بی حاصل!با احساس تهی بودن روز به شب می پیوندد و خواب به جای آرامش دلهره به همراه می آورد . آرزویی شده که روز را با شور زندگی آغاز کنم خود را اسیر میان عمیق ترین دره نا امیدی که دیوارهایش پله ،پله تا اوج فلک کشیده شده میبینم و این فاصله را از عمق تا اوج هر روز و هر شب می پیمایم . از غم تا غم از سکوت تا به سکوت پله پله رفتن و برگشتن و راه سنگلاخ را با آب دیده هموار کردن. شب برایم غم انگیز است و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم گویا تمام درهای آسمان گشوده شده تا همه ی بار غمش را بر سر من ببارد و همه چیز صاعقه ی دردیست برایم خزان چقدر طولانی ست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و در بایر ترین زمین آرزو پاشیده اند و نهال هستی ام را به دست سنگدل ترین دایه ی روزگار سپرده اند از بودن تنها فصل بهار را برای لحظه ای زودگذر تر از ثانیه در خواب دیده ام خیلی تنهام و انبوهی از درد یاری ام میکند.
|
|
2 نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 22:43 توسط آرزو |
|
|
مرداب
|
|
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر چشم من چشم من به اون جا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر راه یه جا نشست توی چاله افتادم باز منو زندونی کرد آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین هی بخارم میکنن زندگی شوره همین با چشمام مردنم رو دارم اینجا میبینم سرنوشتم همینه من اسیر زمینم هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره خاک تشنه همینم داره همراش میبره خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد چشمم و کور میکنه به میان دست باد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12:34 توسط آرزو |
|
|
من تنهام خیلی تنها
|
|
خسته سر بر بالین میگذارم با اشک آتشین در دیده وبا غم بی پایان
در دل نگاهم سوی آسمان است . یک عالم سخن در زبانم دارم که هرگز قدرت گفتنشان را ندارم ،ای کاش می دانستم در این ظلمت شب آن آمده مهمان کجا ماوا گرفته و آن نقش ،نقش خیال نبوده آه خدایا از این بی سروسامانی به تنگ آمده ام از این حیرانی به عذابم خدایا چه کرده ام که چنین بر من خشم گرفته ای و اسیر غمهایم ساخته ای رنگ رخسارم خبر از درد دارد ،دردی که چون مار حلقه بر ذره ذره ی جانم دارد. خدایا چرا چنین عذابی بر من نوشتی میان جمعی آشنابه تنهایی محکومم کردی؟همه آشنا ولی بیگانه گشته اند.نه بدبختان مرا به بدبختی قبولم میکنند که همدلم باشند،نه خوشبختان به خوشبختی مرا میپذیرند چون که نشانی از آن با خود ندارم عجب دردیست تنهایی عجب غمیست بی همزبانی خداوندا در این نیمه شب صدایم را تو بشنو و یاری ام کن بر صبر و تحمل. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 21:11 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دل من طوطی بازرگانیست که از طوطیان آزاد راه رهایی می جوید جز قفس ندیده است اما شنیده حکایت دل انگیز پرواز را
آرزو متولد 2/23/1366 |
|
RSS
|